|
رهگذری تنها....در امتداد جاده زندگی.....روان است... جاده ...باریک و لغزندست... هوا مه آلود...روزهای تکراری...زمستانی ابدی...تنهایی محض... رهگذر... خستست... از دستهای کرخت درختان .... غنچه ای نمیچکد حتی.... که دلخوش کند لحظه ای چند... احساس پوسیده اش را...به آمدن بهار دیر زمانیست که دیگر...فریب سایه های خیال را...میشناسد... رهگذر ...خستست.... لحظه ای درنگ میکند....کنار جاده تنهایی اش میخرامد... زمان اما...متوقف نمیشود...میتازد... رهگذر سراسیمه...به شب می اندیشد... شبی که شاید ...هرگز طلوعی نداشته باشد...(نوشته رهگذر...)

|